موسیقی ، شعر و مولانا

موسیقی پیوندی دیرینه با شعر دارد و در فرهنگ اسلامی نیز چنین می باشد. ابونصر فارابی ، معتقد بوده است که اقاویل شعر اگر با موسیقی همراه شوند ، عنصر تخییل در آنها افزون تر خواهد شد و بر میزان فعل و انفعالات نفس در برابر اثر می افزاید

دکتر حسین نصر (از فلاسفه معاصر اسلامی) نیز به این ارتباط تنگاتنگ موسیقی و شعر اشاره دارد و می گوید : “در تمدن اسلامی ، به طور کلی موسیقی بسیار آمیخته با شعر بوده است. شعر شکل مطلوب هنر در جهان اسلام است و این توجه به شعر مستقیما ناشی از ساختار شاعرانه وحی قرآن است. هیچ ملت مسلمانی را نمی یابید که سنت شعری بسیار غنی نداشته باشد. برخی از بزرگترین شاعران در جهان اسلام ، نوازندگان و موسیقیدانان بزرگی نیز بوده اند ، لذا شعری آفریده اند که بسیار موسیقایی است.”

نمونه بارز چنین شعرایی ، مولانا جلال الدین محمد بلخی می باشد. مهارت مولانا در علم موسیقی ، سبب شده که وی بتواند در 55 بحر از بحور مختلف ، شعر بسراید. وی هم در موسیقی علمی تبحر داشته و هم در موسیقی عملی. او به خوبی وزن شناسی را می دانسته و در جای جای دیوان غزلیات کبیر می توان نشانه هایی از آگاهی گسترده ی او از موسیقی را یافت.

چنانچه در غزل :

می زن سـه تـا که یکتــا گشتـم مکن دوتـایی    یــــا پــــــرده رهــــــاوی یــــا پـــــرده رهــــایی

بـی زیـــر و بـی بـم تــو مـایـیــــم در غـــم تــو    در نــــای ایـن نـــوا زن کـافـغـــان ز بـی نـوایی

قولی که در عراق است درمان این فراق است   بـــی قـــول دلــبــــری تــو آخــر بـگــو کـجــایی

ای آشـنــــــای شــاهــان در پــرده سپــاهــان   بــــنــــــواز جــــــان مـــــا را از راه آشـنـــــــایی

در جـمــع سست رایــان رو زنگـلــه سـرایـــان   کــاری بـبــر بـه پـایـان تــا چـنـــد سست رایی

از هـر دو زیـر افکند بـنــدی بـر ایـن دلــم بـنــد   آن هـر دو خـود یک است و ما را دو می نمایی

گــر یـــار راسـت کـــاری ور قــول راسـت داری   در راست قـــول بـــرگــــو تــا در حـجــــــــاز آیی

در پــــــــــرده حسـیـنــــی عـشـــــاق را درآور   وز بوسـلـیـک و مـایــه بـنـمـــای دلـگـشـــــایی

از تــو دوگــاه خـواهـنـــد تــو چــارگــاه بــرگــو   تو شمـع این سرایی ای خوش که می سرایی

بیش از 20 اصطلاح موسیقی را از قبیل نام سازها و پرده ها و مقام ها آورده است.

او همچنین در موسیقی عملی هم دستی داشته و نوازنده چیره دست “رباب” نیز بوده است. مهارت وی در نواختن رباب تا حدی بوده که حتی در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود.

دکتر شفیعی کدکنی اعتقاد دارد که : “از عصر شاعر – خنیاگران ایران باستان ، تا امروز ، آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه جلال الدین مولوی ، با نظام موسیقیایی هستی و حیات انسان ، هماهنگی و ارتباط نداشته است.”

اشعار مولانا ، به روشی بیانگر مهارت موسیقیایی وی بوده و اشعار غنایی مولانا با موسیقی در آمیخته است. شاید بتوان گفت که هیچ شاعری ، تا به این حد ، موسیقی را در شعر خود وارد نکرده است. عنصر موسیقیایی در غزلیات مولانا آنچنان برجسته است که حتی خواندن ساده اشعار وی ، بی ساز و آواز ، در مخاطب شور و ترقص می انگیزد و وجد و شور می آفریند. البته به شرط آنکه شدّ و مدّ و تقطیعات اشعارش به درستی رعایت شود :

ای هــوس هــای دلــم بـیــا بـیــا بـیــا بـیــا   ای مــــراد و حـاصـلــــم بـیــا بـیــا بـیــا بـیــا

***

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما   ای در شکسته جــــام مــا ای بــر دریــده دام مــا

***

مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم   دولـت عشـق آمــد و مـن دولـت پاینده شدم

موسیقی و جایگاه آن نزد مولانا

آشنایی مولانای روم با موسیقی ، به دوران نوجوانی او برمی گردد ، آن هنگام که وی همراه خانواده از بلخ به بغداد مهاجرت می کردند. در این سفر ، او با موسیقی کاروانی آشنا گشت و نیز از هر شهر که می گذشتند ، با موسیقی محلی آن دیار آشنا می شد. به تعبیر دکتر زرین کوب : “آهنگ حدی که شتربان می خواند و نغمه نی که قوال کاروان می نواخت ، او را با لحن ها و گوشه های ناشناخته دنیای موسیقی آشنا می کرد.”

مولانا اما تا پیش از دیدار شمس ، چندان به موسیقی نمی پرداخت. او فقیه بود و فقها را میانه ای با موسیقی نبوده و نیست. تا اینکه شمس بر وی طلوع کرد و مولانایی دیگر پدید آمد. شمس ، مولانای نو را به سماع خواند ، کاری که او پیش از آن هرگز انجام نداده بود.

نزد مولانا (مولانای پس از دیدار با شمس) موسیقی از جایگاه و اعتبار ویژه ای برخوردار بود. مولانا مانند بسیاری از حکمای اسلامی ، موسیقی را طنین گردش افلاک می دانست. در واقع مولانا با نظریه ی “فیثاغورث” در باب موسیقی موافق بود و عقیده داشت که اصول موسیقی از نغمات کواکب و افلاک اخذ شده است. همانطور که ضمن داستان ابراهیم ادهم (دفتر چهارم مثنوی) می گوید :

پـس حکیمــان گفته اند ایـن لـحــن هـــا   از دوار چـــــــرخ بـگــرفـتـیـــــم مــــا

بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق   می سرایندش به طنبور و به خلق

چنین معروف است که فیثاغورت با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود ، نغمه های افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسیقی را ، که پیش از آن نیز وجود داشته ، با ریاضیات درآمیخته و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد . خود فیثاغورث می گوید: “من صدای افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم.”

همچنین مولانا بر این عقیده بوده است که تاثیر نغمات و اصوات موزون بر روان آدمی از آنروست که نغمات آسمانی و ملکوتی جهان پیشین را در ما می انگیزد. چرا که به اعتقاد مولانا ، روح آدمی پیش از آنکه به جهان فرودین حبوط کند ، در عالم لطیف الهی سیر می کرده و نغمات آسمانی را می شنیده است. بنابراین موسیقی زمینی ، تذکار و یادآور موسیقی آسمانی است :

لیک بد مقصودش از بانگ رباب   همچو مشتاقان ، خیال آن خطاب

نــالــــه سـرنــا و تـهـدیـد دهــل   چـیـزکـی مـانـد بــدان نـاقــور کـــل

***

مـومـنــان گـویـنـــد کـاثــار بهشـت   نــغـــــــــز گـردانـیــد هــر آواز زشـت

مـا هـمـــه اجـــزای آدم بـوده ایــم   در بهشت ، آن لحن ها بشنوده ایم

گر چه بر ما ریخت آب و گل شکی   یــادمـــان آمــد از آنــهـــا چـیـزکــی

همچنین او در جایی دیگر نیز تصریح می کند که عارف در صدای رباب ، آواز باز و بسته شدن دروازه بهشت را می شنود. اما علی رغم اینکه موسیقی این جهانی را یادآور موسیقی آن جهانی می دانسته ، با این حال به تفاوت این دو نوع موسیقی اشاره دارد و می گوید :

گـر چـه بـر مـا ریخت آب و گـل شکی   یـــادمـــــان آمــــد از آنـهـــا چـیـزکـی

لیـک چـون آمـیـخـت بــا خــاک کـــرب   کی دهند این زیر و این بم ، آن طرب؟

آب چـون آمیخـت بـا بــول و کـمـیـــــز   گشت زآمـیــزش ، مـزاجش تلـخ و تیز

چـیـزکـی از آب هستش در جـســـد   بـول گـیــرش ، آتشـی را می کـشــد

گر نجس شد آب ، این طبعش بماند   کـاتـش غـــم را بـه طـبــع خـود نشاند

موسیقی ؛ زبان عشق

مولانا عقیده داشت که هیچ زبانی توان تعریف عشق را ندارد ، مگر نوا و موسیقی :

هـر چه گـویــم عشـق را شـرح و بیـان   چـون بـه عشـق آیـم ، خـجـل گردم از آن

گـر چه تفسیـر زبـــان روشن گـر است   لیک عشـق بـی زبــان روشن تــــر است

چـون قـلــم انــدر نوشتن می شتافت   چون به عشق آمد ، قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت   شرح عشـق و عاشقی هم عشـق گفت

***

نی حدیث راه پر خون می کند   قصه های عشق مجنون می کند

مولانا از ناله نی ، حدیث راه پر خطر عشق را می شنود و از بانگ رباب ، ناله جانسوز عاشق سوخته ای را که از دوست و محبوب دور افتاده است :

هیج می دانی چه می گوید رباب؟   زاشک چشم و از جگرهای کباب؟

پوستی ام دور مانده من ز گوشت   چـون نـنــالـم در فـراق و در عذاب؟

مـا غریبـان فـراقیـم ، ای شـهــــان   بشـنـویــد از مـا ، “الی الله المآب

و اشاره می کند به اینکه آتش عشق با موسیقی تیزتر شود :

آتش عشق از نواها گشت تیز   همچنـان کـه آتش آن جـوز ریـز

مولانا در بیان مطلب فوق ، حکایت شخص تشنه ای را می آورد که بر سر درخت گردویی که در زیر آن نهری پر آب قرار داشت ، نشسته و گردوها را به درون نهر می اندازد تا نوای برآمده از آن را گوش کند و عطش روحش را فرو بنشاند.